خسته شدیم نشستیم روی تخت چوبی ای که روی پشت بوم هست؛ از بالای سرمون چند تا پرنده که به نظرم پرستو هستن رد میشن. میام فاز شاعری بردارم؛ میگم: ای کاش من هم پرنده بودم!
پدرجان: یه سنگ میزدن تو سرمُ مرده بودم!!
+ یکی اومده گفته کاش پدر من هم زنده بود... کاش من توانش رو داشتم... که دختر خوبی باشم برای بابام! خیلی فکر کردم بهش. خیلی. که چقدر زندگی لخت و بی چیز میشه بدون بابا. کاش من توانش رو داشتم که دختر خوبی باشم برای مامان و بابام...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
یه روزی از حوالی مرز اقیانوس آرام شمالی با جنوبی راه افتادم برم ارمنستان... خوبم برام تموم شد. ده هزار و پونصد تومن!!
+ خیلی این تصویر رو دوست دارم :)

برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
- به چی فکر کردی؟
+ این که توانایی بالاتر از این وجود نداره که یکی بلد باشه خودش تو تنهایی خودش حال خودشو خوب کنه...
اینکه بجنگم... با تمام وجودم... به هر قیمتی... اینکه هیچ کس رو گرفتار خودم نکنم.
این که حتی اگه قله ای رو فتح نکردم، حداقل باری روی دوش کسی نذارم.
اینکه اول باشعور بشم بعد مادر بشم...
و خیلی چیزهای دیگه
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی